همه ی حر فهایم تکراریست
مثل کوبیدن بر دری بسته
بی امید باز شدن
اما چه کنم؟
وقتی که
دوباره رنگ نگاهم پریده است
وقتی که
دو باره صدایم نفس نفس می زند
وقتی که
چیزی در قلبم فرو می ریزد
وقتی که
چیزی در من تمام می شود
و من دوباره
تنها مسافر این جاده بی عبور خواهم شد
بی حضور خورشید
بی نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند
و من با خود
گل های یادگاری
خواهم برد
و آرزو می کنم
که رد پایم
به این زودی پاک نشود
و سر انجام
باز خواهم رسید
به آن دو راهی همیشگی
زندگی کردن
یا زندگی را تحمل کردن؟؟؟
گاهی
تبسمی بر لب
و نیمه دلی آفتابی
اما
همیشه
در دوردست های روح
بارانی
بی امان می بارد
و هراسی
به اندازه ی ابدیت
فاصله ی این دوگانگی را
رنگ خاکستری می زند
درمیان بودن و نبودن،
من بودم
رنگش تیره بود آن جا
آن جا همان خالی محض بود.
و من را تهی کرده بود
و من هم شاید همان خالی محض شده بودم.
اما،
من،
رنگم آبی بود.
در آبی آسمان هر کجا
چشمانم را
کودکانه به دنبال می کشد
و روحم را
در خواهش گنگ پریدن
خوابهای شبانه ام را
تفسیر می کند
کسی چه می داند
شاید دستهایم
تقدیر بالهای پرواز است
که هنوز چیزی از اوج
به خاطر دارد !
باران وهمناک
در ژرف شب
این شب بی پایان
بگذار تا ببارد باران
اینک نگاه کن
از پشت پلک پنجره
تکرار پر ترنم باران را
و گوش کن که در شب
دیگر سکوت نیست
بشنو سرود ریزش باران را
که امشب به یاد تو می بارد
امشب صفای گریه من
سیلاب ابرهای زمستان است
این گریه نیست
ریزش باران است!!
پنجره را می گشایم و
آواز می دهم
آیا کسی مرا
از ساحل سپید شبها صدا نزد ؟
از پشت پلک پنجره می دیدم
شب را و تمام سیاهیش را
دیدم نسیم صبح
این سیاه شب را
سپید میسازد
و اقتدار قله کهنسال دوردست
در اهتزاز روشنی آفتاب می خندد
در دوردستها
باریده بود بارانی
سنگین و سهمناک
و دست استغاثه من
سدی نبود سیل مهیبی را که می آمد
و آخرین ستون
از پایداری روحم را
تا انتهای ظلمت شب
انتهای شب می برد
آری کسی مرا
از ساحل سپید شبها صدا نزد !
امروزی ست از پس دیروز و فردایی از پس امروز
دیروز و امروز..
و من اسیر این ابهام،
اسیر این دوزخ،
اسیر این بیهوده تکرار !
نمی دانم هر پسین
این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست
نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین
مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟
من روزها را پیشاپیش کشتهام،
و در شبها همچون خشکی
در تاریکی
از کنار لحظهها آرام گذشتهام.
زندگی
تلخ ترین تجربه ی عمر من است!!
چه کسی بود مرا دعوت کرد ?!
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد
اوج گرفته تا مرز جنون بی افساری از آرامش !
غرق شده ام در تمام خود!
دلتنگ دلتنگم
دلتنگی ام را می پوشانم
با بستری از کلمات
اما باز ...
تو چه هستی جز یک لحظه
یک لحظه
یک لحظه که چشمان مرا می گشاید در برهوت آگاهی !
بگسل از من!
نفرین بر تو...
نگاهم را به طلوع گاه دوخته ام تا شاید لحظه ای زلال شوم از این افکار!
اما باز ...
و... بی سخنی از...اینبار سکوت خواهم کرد!
دگر کافی ست!
کاش تو هم لمس می کردی!
کاش شما هم لمس می کردید!
ماه روي خويش را در آب مي بيند
سکوت همه جا !
شهر در خواب است
گويي خواب مي بيند
رود اما هيچ تابش نيست
رود همچون شهر خفته، قصد خوابش نيست
رود پيچان است
رود مي پيچد بروي بستري از سنگها
شهر بي جان است...
سايه اي در كنار رود
مي سپارد گام
مي رود آرام
در انتهای هر شب
کنار رود می روم
و روی جریان مغشوش آب روان می نگرم
در آب
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره، این زمین
پاپوش پای خسته ام
و این سقف آسمان
سرپوش چشم بسته ام
و..؟
اما خدای من
هر چه می نگرم
به جز دو بیکرانه
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
که همه زندگیم می لرزد
چون تو را می نگرم، مثل این است که از پنجره ای
تک درختم را سرشار از برگ ، در تب زرد خزان می نگرم ...
مثل این است که تصویری
را روی جریان مغشوش آب روان می نگرم
شب و روز..
شب و روز..
شب و روز..
بگذار فراموش کنم
رها کن مرا !
ساحل مرا به خویش نمی خواند
امواج می خروشند
امواج سهمگین
ایا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد ؟
گرداب می ربایدم از اوج موجها
در کام خود گرفته مرا تاب می دهد
دیده ام بر هر سو که می چرخد نشان از کور سوی امیدی نیست..
فریاد می کشم
فریادم را بازگویی نیست..
..ساحل از دور مرا به وحشت گرداب دیده است
لبخند می زند!!
کدام آشیانه
که می داند که کجا می توان آرام گفت؟ تنها تو !
صد افسوس
که بی تو شهر پر از آیه های تنهایی ست
پر از آیه های دلتنگی ست
سپهر شب زده اینجا تهی ست
و هر بار با غروبی غمزده می آید
پس بیا ، بیا و بیاموز
به من نسیم شدن را..
به من پرنده شدن را..
بیا و من را
این شب زده را ، از ظلمت شبهای بی انتها رهای ده!
..وقتی تو نیستی
خورشید تابناک
شاید دگر درخشش خود را
و کهکشان پیر گردش خود را
از یاد می برد
و هر گیاه
از رویش خود بیگانه می شود
و آن پرنده ای که از شاخه پریده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش می کند
و آن برگ زرد بید که با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاک
مخدوش می کند
آنگاه نیروی بس شگرف و مبهم
نور حیات را
در هر چه هست و نیست
خاموش می کند
..آخر کجایی تو !
که در تواناییت،نواختن ست
که در تو قدرتت ما را دوباره ساختن ست
که هرگز ندانسته ام کیستی!
همیشه خاطره خوب تو گرامی باد
و نام خوب تو
آن نام خوب نامی باد
خلاصه کنم ، نبود تو یعنی خاموشی
ولی به گمانم تنها برای من !
خسته از همهمه هجوم موجهای بلند
و خیرگی چشمانم
به غروبی در دور دست ترین جای جهان
رنگ سردیست اینجا
صدای وزش باد
به من می گوید
ته این روز بلند تنهایی ست
..و کسی ز ژرفای وجودم گفت:
من ز مژگان بهارم
دل من دریایی ست
و هیچ راه فراری نیست از این دلتنگی
پنجره ای گشوده نیست به سوی مهتاب
اینجا تاریک تاریک است.
روزای سختیه...نه؟
باز میگم نه. مثه روزای دیگه ست.
تو سرم چیزایی هست ؟
باز میگم نه. مثه چیزای دیگه ست.
با خودم حرف میزنم
از خودم ...از تو ...از زندگی
شعرامو خط میزنم
از رو بی حوصلگی
این دربند شده
این به پایان رسیده
این خسته ، این سرگشته
ایستاده رو به روی من و خیره در من است
با خود و بی خود از خود
می خوانم در نگاهش تب و تاب رفتن را...
می خوانم که در درونش غوغاها بر پاست
این کیست دگر !؟
که گویی در سینه اش هزاران گل امید پرپر شده
گفتم به خویش
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
ناگهان دریغ
ایینه تمام قد رو به رویم شکست !
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و بازنگشتن ها را...
مرا تا بیابان بی انتها جنون برد
کسی با نگاهش
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا بازگردان
ای به پایان رساندیده
ای آغاز گردان
و هر سازی
که میبینم بد آهنگ است...
بیا ره توشه برداریم،
و قدم در راه بی بازگشت بگذاریم...
ببینیم آسمان هر کجا
آیا همین رنگ است؟!...
روزگار غریبی است...
چه باید کرد ؟
چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا ، دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست
خروش موج با من می کند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آنکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست
تو مهری ، تو ماهی
تو بارنده ابری به هر باغ بی بر
تو خوبی تو پاکی تو چون ژاله صبحگاهی بهاری
تو برگی تو باری ، قرار دل بی قراری
تو ریزنده بر شط شوری و شوقی
تو چون آبشاری
تو سرچشمه نوری
نسیم خوش صبحگاهی
تو نوری ، تو شوری
تو روحی ، تو جانی
تو بوی خوش بوستانی
تو شوق نویدی
تو گلهای سرخ و سپیدی
تو مهتاب رویایی تابنکی
تو خورشید خاکی
تو موجی ، نسیمی ، نسیمی که از توست امواج دریا
تو وجدی ، تو شوری
تو گلهای باغی
تو مدهوش و مستی ، تو هستی
تو ای مایه شوق ، شادی من ، تو ای گوهر پاک آزادی من
------------------------------------------------------------------------
اینجا نگاه کن که نه آغازی،
اینجا نگاه کن که نه انجامی ست.
در هر غروب،
در امتداد شب،
من هستم و تمامی تنهایی،
با خویشتن نشستن
در خویشتن شکستن
دردی،
__عظیم دردی ست
با خویشتن نشستن،
در خویشتن ش ک س ت ن
ای روی تو به تیره شبان آفتاب روز
می خوانمت هنوز
آری، هنوز هم،
دریای آرزو،
در سینه شکسته من موج می زند.
ولی افسوس،
افسوس که خاموش گشته در من آن شعله سرکش...
من ، با کدام امید...؟
این با حریق هق هق گریه
این در نگاهش سیلی از اندوه
این در درون سینه اش بسی درد
این شبگرد ؟
این سایه من بود
این از خود و از غیر دل کنده
این سینه اش از حسرت و اندوه مالامال
از اضطرابی سخت آکنده
این سایه من بود
این بار غم بر دوش
این خاموش
این سایه من بود که می گفت
بار اندوه دردش را
که سر درون چاه غم می برد
می کشت آنجا آه سردش را
این سایه من بود که در کوچه باغ
آواز حسرتبار سر می داد
این سایه من بود که می گفت با تو
من دگر نمی گویم که با من باش ...!!!
گفتی که بود؟
این سایه من بود
این سایه من بود که نومید می گردید
در کوچه باغ خاطرات خویش
بعد از تو در شبان تیره و تار من
دیگر چگونه ماه
آوازهای طرح جاری نورش را
تکرار می کند
بعد از تو من چگونه
این آتش نهفته به جان را
خاموش میکنم ؟
این سینه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش میکنم ؟
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو ؟
که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو
درآسمان زندگیم مهر و ماه نیست
بعد از من آسمان آبی است
آبی مثل همیشه
آبی
شاید هم آبی تر !
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
و من امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد....
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم !؟
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه پژمرده می شود از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند،
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار من...
...و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.
مهر سپهر جلوه گری را
آغاز می كند
وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
آنگه ستاره سحری
در سپیده دم خاموش می شود
آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بی تو
بی طلوع
خاموش گشته ام...
هواي خانه چه دلگير ميشود گاهي
از اين زمانه دلم سير ميشود گاهي
عقاب تيزپر دشتهاي استغـنا
اسير پنجه تقدير ميشود گاهي
صداي زمزمه عاشقان آزادي
فغان و ناله شبگير ميشود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته من تير ميشود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد بگير
مگو چنين و چنان دير ميشود گاهي
بسوي خويش مرا ميكشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجير ميشود گاهي...
نه شوری مانده در دلها ، ...
...و اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از و حشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو
در این لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست !
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد
خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد ...!
يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده
خالي شدم از رويا حسي منو از من برد
يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد
اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو
يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو
از روزن اين کنج خاکســتري پر پر
مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو
برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن
يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن
از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز
پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز
به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد
لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد
آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود
راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود
اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو
يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو
از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر
مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو
پنداشتی
چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
بی درد
سنگ ساکت بی دردم ؟
نه
قله ام
بلندترین قله غرور
اینک درون سینه من التهابهاست
هرگز گمان مبر
شد خاطرات تلخ فراموشم
هر چند
مپندار کوه ساکت و سردم ! نه !
آتشفشان مرده خاموشم .
بعد از او ديگر چه مي پائيم ؟
اشك سردي تا بيفشانم
گور گرمي تا بياسايم .
