تبليغاتX
دل من یه دریاست پر از موج و تلاطم
دوستی
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز،
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم !؟
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه پژمرده می شود از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم ، دل هر کس دل نیست
قلبها صیقلی از آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند،
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار من...

...و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست.

بی طلوع
وقتی كه بامدادان
 مهر سپهر جلوه گری را
 آغاز می كند
 وقتی كه مهر پلك گرانبار خواب را
 با ناز و كرشمه ز هم باز می كند
 آنگه ستاره سحری
 در سپیده دم خاموش می شود
 آری
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
 و  بی تو
بی طلوع
خاموش گشته ام...
هواي خانه

هواي خانه چه دلگير مي‌شود گاهي
از اين زمانه دلم سير مي‌شود گاهي
عقاب تيزپر دشتهاي استغـنا
اسير پنجه تقدير مي‌شود گاهي
صداي زمزمه عاشقان آزادي
فغان و ناله شبگير مي‌شود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته من تير مي‌شود گاهي


بگير دست مرا آشناي درد بگير
مگو چنين و چنان دير مي‌شود گاهي

بسوي خويش مرا مي‌كشد چه خون و چه خاك
محبت است كه زنجير مي‌شود گاهي...

...و اما من و تو
 نه لبخندی است بر لبها

نه شوری مانده در دلها ، ...

 

...و اما من و تو

دور از هم می پوسیم

غمم از و حشت پوسیدن نیست

غمم از زیستن بی تو

در این لحظه پر دلهره است

دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست !

از سر این بام

این صحرا این دریا

پر خواهم زد

خواهم مرد

غم تو این غم شیرین را

با خود خواهم برد ...!

 

معجزه خاموش
طعم خيس اندوه و اتفاق افتـــاده

يـــــه آه خداحافظ ، يه فاجعه ساده

خالي شدم از رويا حسي منو از من برد

 يـه سايه شبيه من ، پشت پنجره پژمرد

 

اي معجزه خاموش ، يه حادثه روشن شو

يه لحظه فقط يه اه همجنس شکفتن شـو

از روزن اين کنج خاکســتري پر پر

مشغول تماشاي ويرون شدن من شـــــو

 

برگرد به برگرشتن از فاصله دورم کـــــن

يه خاطره با من باش يه گريه مرورم کن

از گر گر بي رحم اين تجربه من ســوز

پرواز رهايي باش به ضيافت ديـروز


به کوچه که پيوستي شهر از تو لبا لب شد 

لحظه آخر لحظه شب عاقبت شـب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بــود

راهي شدنت حرف نقطه چين پايــان بود


 اي معجزه خاموش ، يه حادثـه روشن شو

يـه لحظه فقط يه آه همجنس شکفتن شو

از روزن اين کنج خاکســــــتري پـــر پـــر

مشـــغول تماشاي ويرون شدن من شو

آتشفشان خاموش !

 پنداشتی 
 چونکوه کوه خاموش دمسردم ؟
 بی درد

 سنگ ساکت بی دردم ؟
 نه 
 قله ام
 بلندترین قله غرور
 اینک درون سینه من التهابهاست
 هرگز گمان مبر
 شد خاطرات تلخ فراموشم
 هر چند 
 مپندار کوه ساکت و سردم ! نه ! 
 آتشفشان مرده خاموشم .

بعد از او
بعد از او ديگر چه مي جوئيم

بعد از او ديگر چه مي پائيم ؟

اشك سردي تا بيفشانم

گور گرمي تا بياسايم .

دیگر بهار رفته نمی آید.

گفت بهار
خندیدم و گفتم
 ای دریغ
 دیگر بهار رفته نمی آید
گفت پرنده... ؟
گفتم اینجال پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
 گفت
درون چشم تو دیگر... ؟
گفت دیگر نشان از باده مستی دهنده نیست 
 اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست!

گم كرده‌
واي بر من ، گر تو آن گم كرده‌ام باشي
كه بس دور است بين ما
كه اين سو
كه اين سو مردي
و هزاران بار مردن ، رنج بردن
با خمي در قامت از اين راه دشوار

كه اين سو دستها خشكيده ، دل‌ مرده
به ظاهر خنده‌اي بر لب
و گاهي حرفهاي پيچ در پيچ و هم هيچ
و گهگاهي
و گهگاهي دو خط شعري كه گوياي همه چيز است و خود ناچيز


واي بر من ، گر تو آن گم كرده‌ام باشي
كه بس دور است بين ما
كه آن سو
كه آن سو نازنيني ، غنچه‌اي شاداب و صدها آرزو بر دل
دلي گهواره عشقي، كه چندي بيش نيست شايد
و از بازيچه بودن سخت بيزار است

واي بر من، گر تو آن گم كرده‌ام باشي
كه بس دور است بين ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن سخت دشوار است

آخرین آهنگ
می خواستم پر بگیرم .. پر بگیرم ، پرواز کنم ، و بر اوج آسمانها ، از اوج آسمانها فریاد بکشم که ای دوپایان چهار پا صفت خوشبخت ! به دادم برسید ...
ببینید این سایه های صامت و یخ بسته ی مرگ ، در تیرگی این سکوت سیه دل ، از جان من چه میخواهند ؟!
ادامه مطلب را بخوانيد
باغ پائيزي!
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني

ولي در كلبه تاريك جان من،نشان از كور سوئي نيست

نسيم آرزوئي نيست

گل خوش رنگ و بوئي نيست

اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخیست

كه گلهاي غمم را آبياري ميكند

شبها اگر بر چهره ام لبخند مي بيني

مرا لبخند اندوهی است بر لبها

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

آهنگي در سكوت

بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
فروغ شب فروز ديدگانم را
لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
درتيره چال مرگ دهشتزا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم
پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را
به خون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا
ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي
ز ساحل دور و سرگردان و تنها
كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن
كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي مرا !

ماسه ها و حماسه ها

در دوران ما ...
هر ماسه ی تک افتاده از هر صحرای تنها ،
مظهر حماسه ی یک زندگی ِانسانیست ..
در هر حماسه ی تک افتاده ی هر صحرای تنها ،
قطره خون شریان گم کرده ی یک انسانِ ِقرن ما زندانیست !
من خبر از هزاران لب بوسه ندیده دارم
که التهاب بوسه آفرینشان را 
گرمی ِبخون آغشته ی ماسه ها ، خوردند ..
من خبر از هزاران بوسه ی لب ندیده دارم
که ناشکفته :
در پژمردگی هزاران لاله ی سرگردان ــ در هزاران صحرای گمنام :
مردند ...

دوران ما ...
دوران عصیان صامت اشکهای پنهانی ست ...
اشکهای تیره بختی که نه زبان دارند بخاطر فریاد کردن ..
نه دامنی برای فرو ریختن ..
نه قطره خونی پاک ، بخاطر در هم آمیختن ..
..
و در بیکران این همه اشک صاحب گم کرده ،
من خبر از هزاران شعر نسروده :
هزاران شعر یتیم دارم
که پدرانشان را
سرایندگانشان را
گم کرده اند !

ای شُعرای دوران !
ای پدران زنده ی مشتی فرزندِ یتیم !
مژه ها ، ابروها ، طره ها را
بار ستایش خسته کرده است !
نان ، گرسنه است !
بالا تر از نان ، چشمه ها : تشنه اند !
تجلی دهنده ی درخشندگی اشعه ی آفتاب 
رخشندگی تصادفی اشک ابرهاست !
و پناهگاه لاله های صحرائی
در این دوران عصیان صامت ماسه ها ،
گوشه کنار ماتم زده ی قبرهاست !
..
کمر سالخوردگان را شیرینی خاطرات گذشته شکسته ،
و پشت جوانان را ، وحشت فرداهای نگران !
خون در شریان بشریت عزادار است
و هر ماسه ی تک افتاده ، در صحرای تنها
مظهر حماسه ی یک زندگی انسانیست...

دست بردار...برو !
مفشار !
بدینسان مفشار ، این تن مرا
تنگ آغوش سیه ، ای شب دیوانه ی گیج!
دست بردار...برو !
دست و پای دل بیرحم و گنهکار مرا
بر تن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ !

مرد؟!
افسوس...ولی مرگ وی افسوس نداشت .
مرده بود او ، ز نخستین شب بیداری عشق
وکنون ، کو هوسی   کو نفسی ، در دل من ؟
تا ببارم به سرش ، مویه کنان سیل سراشک .

ریخت؟!
ای اشک جگر سوخته آخر ز چه رو
بی سبب از دل غم دیده فرو غلطیدی ؟
مگر از این زن بی عاطفه ی حادثه جو
در همه عمر ، چه مهری ، چه وفایی ، دیدی ؟

آه ، ای مظهر حرمان دل غمناکم !
خنده ی دیده ی حسرت زده ی نمناکم !
اشک! بگذار تو را با کفنش پاک کنم
حیف باشد به خدا ، حیف ! که با این همه سوز
تن لرزان تو را با تن او خاک کنم !

بنگر از دور ، ببین !
تا کجا رفت ، سراسیمه به دنبال هوس
تن کجا برد هوس ، آن سرسودایی را !
مرده بدبخت ، چنین بیکس و گمنام و غریب..
زیر پای من دیوانه ی افسانه پرست..

پس دگر صبر چرا ؟
مثل آن نیمه شب بیخبری ، بی خود و مست
ناله کن در دل شب ، زنگ بزن ، زنگ بزن !
با فغان جرس مرگ ; بکش جار که ، های !
کاروان ابدیت ! ببر این زاده ی ننگ !..
ببرش دور...ببر دور و به خلوتگاه مرگ ،
بر سرش خنده کنان سنگ بزن سنگ بزن !

و تو ای خاک سیاه ،
هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم نکن !
پاره کن قلب او را ، چنگ بزن ، چنگ بزن
پاره کن قلب او را ، تا ز سیه چال جنون!
عشق دیوانه خود را بدر آرم ببرم...
خاک!پاسخ بده آخر...به خدا قلبم ریخت
ریخت! پاشیده شد از هم ، جگرم !
خامشی باز چرا؟ رفته مگر همره او...
عشق من...مرده مگر؟ وای خدا ! وای خدا !

وحشت تنهایی

دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست 
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت که من
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی می خندم ...

تراژدی مرگ !
نگاه تو
انعکاس صامت گرفتگی صدای یک فریاد است ...
به من نگاه کن !
بگذار من
در سکوت صدای نگاه تو
تراژدی مرگ همه ی فریادها را
تجربه کنم ...
فرياد ! فرياد !
فرياد از اين دوران تار تيره فرجام.
اين تيره دوراني كه خورشيد از پس ابر :
خون ميفشاند – جاي مي – بر جام ايام !
فرياد ! فرياد !
از دامن يخ بسته ومتروك الوند
تا بيكران ساحل مفلوك كارون
هر جا كه اشكي مرده بر تابوت يك عشق.
هر جا كه قلبي زنده مدفون گشته در خون
هر جا كه ديروزش ، غم افزا حسرتي تلخ
بر ديده بد بخت فرداست
هر جا كه روزش ، انعكاسي وحشت انگيز :
از سيون تك سرفه ي خونين شبهاست
يا جان انساني به ساز مطرب پول
بازيچه اي بر سردي لب دوز لبهاست
هر جا كه رنگ زندگي ، از چهره ي عشق
از ترس فرداهاي ناكامي ، پريده است
يا آتش عصيان صدها كينه گيج
در تنگ شب – در خون خاموشي طپيده ست
در يا به دريا
صحرا به صحرا – سر به سر – تا اوج افلاك
آنسان كه من كو بيده ام بر فرق اوراق
فرياد عصيان ، از تك دلها رميده ست
فرياد ! فرياد !
شامم سيه – بامم سيه – دل رفته بر باد
سرگشته ام در عالمي سر گشته بنياد
در خانه ام جز سايه بيگانه ؛ كس نيست
ديوانه شدم ، زبس بيگانه ديدم
بيگانه با خود ! بسكه خود " ديوانه " ديدم !
پروردگارا !
پس مشعل عصيان دهر افروز من كو ؟
فرداي ظلمت سوز من كو؟ روز من كو ؟
فرياد افلاك افكن ديروز من كو ؟
رفتند !....مردند؟!
فرياد ! فرياد !
اي زندگيها ...! اي آرزوها ...!
اي آرزو گم كرده خيل بينوايان !
اي آشنايان !
اي آسمانها ! ابرها ! دنيا ! خدايان !
عمرم تبه شد ،هيچ شد ، افسانه شد ، واي !
آخر بگوييد !
فرياد ! فرياد !
فرياد از اين شام سيه كام سيه فام !
فرياد از اين شهر!....فرياد از اين دهر!
فرياد از اين دوران تار تيره فرجام ؟
آري ! بدينسان تلخ وطوفان زا و مرموز
هر جا و هر روز...
پيچيده وحشت گستر اين فرياد جانسوز !
ليكن شما ، تك شاعران پنبه در گوش
بازيگران نيمه شبهاي گهنه پوش
محبوب افيون آفريده ، تنگ آغوش
در انعكاس شكوه ها ، خاموش ، مرديد ؟!
آخر... خداوندان افسونهاي مطرود !
سرگشتگان وادي دلهاي مفقود...!
تا كي اسير « خاطرات عشق ديرين » !؟
مجنون صدها ليلي وهم آفريده
فرهاد افسون تيشه ي افيون ليلي ؟!
تا كي چنين كوبيده روح و منگ و مفقود،
بيقد و بيعار .
احساس صاحب مرده تان بازيچه ي ياد
افكارتان سر گشته در تاريكي محض ...

تا ظلمت افكنم ز صبح فردا زاي فردا
در خدمت اين شكوه هاي بيكرانه.
با هر كلام و هر طنين و هر ترانه
دل ميزنم – در تنگ شب – صحرا به صحرا – دریا به دریا
تا جويم از فرداي انساني نشانه
فرياد ! فرياد !
آرامگاه عشق
شب سياه ، همانسان كه مرگ هست
قلب اميد در بدر و مات من شكست
سر گشته و برهنه و بي خانمان ، چو باد
آن شب ، ‌رميد قلب من ، از سينه و فتاد
زار و عليل و كور
بر روي قطعه سنگ سپيدي كه آن طرف
در بيكران دور
افتاده بود ، ساكت و خاموش ، روي كور
گوري كج و عبوس و تك افتاده و نزار
در سايه ي سكوت رزي ، پير و سوگوار
بي تاب و ناتوان و پريشان و بي قرار
بر سر زدم ، گريستم ، از دست روزگار
گفتم كه اي تو را به خدا ، ‌سايبان پير
با من بگو ، بگو ! كه خفته در اين گور مرگبار ؟
كز درد تلخ مرگ وي ، اين قلب اشكبار
خود را در اين شب تنها و تار كشت ؟
پير خميده پشت ؟
جانم به لب رسيد ، بگو قبر كيست اين ؟
يك قطره خون چكيد ، به دامانم از درخت
چون جرعه اي شراب غم ، از ديدگان مست
فرياد بر كشيد : كه اي مرد تيره بخت
بر سنگ سخت گور نوشته است ، هر چه هست
بر سنگ سخت گور
از بيكران دور
با جوهر سراشك
دستي نوشته بود
آرامگاه عشق
وداع
برو ای دوست برو!
برو ای دختر پالان محبت بر دوش!
دیده بر دیده ی من مفکن و نازت مفروش...
من دگر سیرم... سیر!...
به خدا سیرم از این عشق دوپهلوی تو پست!
تف بر آن دامن پستی که تورا پروردست!

کم بگو ، جاه تو کو؟! مال تو کو برده ی زر!
کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر!
گر طلا نیست مرا ، تخم طلا، مَردم من،
زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف
آتش سینه ی صدها تن دلسردم من!
دل من چون دل تو، صحنه ی دلقک ها نیست!
دیده ام مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست!
دل من مامن صد شور و بسی فریاد است:
ضرباتش جرس قافله ی زنده دلان
تپش طبل ستم کوب، ستم کوفتگان
چکش مغز ز دنیای شرف روفتگان
«تک تک» ساعت، پایان شب بیداد است!
دل من، ای زن بدبخت هوس پرور پست!
شعله ی آتش« شیرین» شکن«فرهاد» است!
حیف از این قلب، از این قبر طرب پرور درد
که به فرمان تو، تسلیم تو جانی کردم،
حیف از آن عمر، که با سوز شراری جان سوز
پایمال هوسی هزره و آنی کردم!
در عوض با من شوریده، چه کردی، نامرد؟
دل به من دادی؟نیست؟
صحبت دل مکن، این لانه ی شهوت، دل نیست!
دل سپردن اگر این است! که این مشکل نیست!
هان! بگیر!این دلت، از سینه فکندیم به در!
ببرش دور ... ببر!
ببرش تحفه ز بهر پدرت، گرگ پدر
آخرین جام...
بریز !... با توام ساقی ... بریز ، پر کن از شراب سرخ این جام خالی را
فراموش کن که از اول شب چند بار پر کرده ای و چند بار خالی شد ، بریز !
بریز که این سکوت تیره بختی ، آنقدر بیرحمانه در شبستان زندگی وحشت
انگیزم رخنه کرده است  ، هر چه خون در عروق درهم وبرهم وجود وحشی
و منقلب من بود ، سرکشید ، خورد!...بریز ، باده بریز ، ساقی ! بگذار این شراب
سرخ ، در این شب سرسام گرفته ، خون عروق یخ بسته ی من باشد !
بالاتر از آن ، امشب من دلم می خواهد تا سر حد جنون مست باشم ، برای
اینکه می خواهم چند کلام از دور ، برای واپسین بار ، با عشق گمشده خود راز و
نیاز کنم.راز و نیاز؟ نه! می خواهم هر چه ناله ی سرگردان در پهنای نا منتاهی
روح بر آشفته ام موج می زند ، به سر و روی یک مشت ورق پاره ی کرولال بکوبم و
آن ها را ، با پیک مرگ ، که همراه با قافله ی سرما زده ی از پا فتاده ی ، زندگی های
فراموش شده ، به سوی وادی تیره بختان خانه به دوش رهسپار است !...برای او بفرستم...
به این خاطر است که باید بدون تردید مست باشم... مست ، همان که نگاه او بود
نگاه او هنگامی که پلکهای خمارش در امواج لرزان شراب تلخ سر اشک ها غلط میزدند...
بریز ساقی ! پر کن این جام خالی را ...
پریشانی
از بس کف دست بر جبین کوبیدم
 تا بگذرد از سرم ، پریشانی من
 نقش کف دست ! محو شد ، ریخت به هم
 شد چین و شکن ، به روی پیشانی من
حدود جوانی
از شمال محدود است ، به اینده ای که نیست
 به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف ممات
 از جنوب به گذشته ی پوچی پر از خاطرات تلخ
 گاهی اوقات شیرین
 مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ
شروع جنگ حیات
 مغرب ، فرسنگها از حیات دور ، آغوش تنگ گور
 غروب عشق دیرین
این چه حدودیست ! ایا شنیده ای و میدانی ؟
 حدود دنیای متزلزلی است موسوم به : جوانی
خسته
به هر دري که زدم :سري شکسته شد
به هر جا که سر زدم:دري بسته شد
نه دگر در زنم به سري نه دگر سر زنم به دري
که روح دربدرم ! از سر و در زدن... خسته شد!

به تو می انديشم
به تو می انديشم ...
ای سرا پا همه خوبی ...
تک و تنها به تو می انديشم ...
به تو می انديشم ...
همه وقت . همه جا ...
من به هر حال که باشم ...
به تو می انديشم ...
تو بدان اين را . تنها تو بدان ...
تو بمان با من . تنها تو بمان ...
به تو می انديشم ...
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب ...
من فدای تو .به جاي همه گلها تو بخند ...
من همين يک نفس از جرعه جانم باقیست ...
اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش ...
پاسخ چلچله ها را تو بگو ...
قصه ابر و هوا را تو بخوان ...
تو بمان با من . تنها تو بمان ...


به تو می انديشم ...
غریب
هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد
یکی را دوست می دارم
يكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
نگاهش ميكنم شايد
بخواند از نگاه من
كه او را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست مي دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزيد
يكی ابر سيه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم و گفتم صبا دستت به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست مي دارم
ولی افسوس و صد افسوس
زابر تيره برقی جست
كه قاصد را ميان ره بسوزانيد
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
يكی را دوست مي دارم
ولی افسوس او هرگز نميداند .
زبان سکوت
یک ساعت تمام ، بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم
فریاد کشید : آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟
گفتم : نشنیدی ؟ .... برو
شکوه ی ناتمام
ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
من نیستم ! من نیستم
رفت عمر من ، از دست من
این عمر مست و پست من
یک عمر با بخت بدش بگریستم ، بگریستم
لیک عمر پای اندرگلم
باری نپسرید از دلم
من چیستم ؟ من کیستم
به هر موجي كه مي گفتم ...
به دريا شكوه بردم از شب دشت،
وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،
به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛
سري ميزد به سنگ و باز مي گشت.!
گل خشكيده
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم

اي گل زيبا، بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم

آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟
جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم
جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟

کپي رايت :نقل تمام يا بخشی از مطالب تنها با كسب اجازه از نويسنده مجاز است. تقلید از طرح قالب وبلاگ ممنوع است.

Designed by: majid | Powered by: blogfa | Translate for blogfa : majidblog